سوپری
مرد کشیده و لاغری وارد مغازه شد. دختر گریانی را به دنبال خود می کشید. مرد به فروشنده سلام کرد . جواب او بلند و رسا و محترمانه بود . دختر بدون اعتنا به اطرافش دست پدرش را به طرف خود می کشید و صدای گریه اش را بلند تر می کرد . جلب توجه اش کارگر نیفتاد و بلندتر گریه کرد . مرد دستش را رها کرد و به طرف یخچال رفت به دنبال چیزی از بالا تا پایین رفهای یخچال را نگاه کرد دخترش ناله کنان کنارش ایستاد . پدر در یخچال را باز کرد و یک سطل ماست و یک قالب پنیر بیرون آورد . روی میز فروشنده گذاشت . از صدای گریه دختر ، فروشنده عصبی شد. به مرد گفت :" دختر گلمون چشه ؟ "مرد نگاهی به دختر کرد و گفت : "دخترم ببین برای آقا توضیح می دهی چرا گریه می کنی ؟ " ولی دختر صدایش را با عصبانیت ، کشدار تر کرد . با بی اعتنایی پدر مجبور شد به حرف در آید :" من عروسک می خوام باید بریم بازار و یکی برام بخری" .پدر گفت : "هر روز عروسک نمی خرم . برات توضیح دادم . اگر آروم نگیری صدات می گیره و مریض می شی."
دخترک لجوجانه فریاد کشید و پدر همچنان بی اعتنا به رفتار کودکش ، با عذر خواهی از فروشنده کارت کشید و خریدش را برداشت و رفت. دختر همچنان به دنبالش گریان و عصبانی قدمهای کوچکش را برمی داشت.
فروشنده از آنجا که مشتری نداشت به دنبال آنها تا در مغازه رفت . مرد قبل از گذر از خیابان برگشت و دخترش را در آغوش گرفت تا بازیگویش لجباز سر آن چهار راه پر رفت و آمد،خطر ساز نباشد . بعد از گذشتن از خیابان او را زمین گذاشت . دختر همانجا نشست و جیغ می زد که : "نمی یام باید برایم عروسک بخری." مرد به راهش ادامه داد. بدون هیچ تهدیدی بدون هیچ عصبانیتی . زنی با کودکی شیر خوار ش از یک پراید سفید ، پارک شده در خیابان روبه رویی پیاده شد . به طرف دختر رفت و نرسیده صدایش زد . دختر اعتنایی نکرد و از جایش تکان نخورد زن برگشت سوار شد . مرد هم سوار شد . در را بست و ماشین را روشن کرد و کمی گاز داد . دختر ساکت مراقب و منتظر بود . ولی خبری از نازکشی نبود . صدای گاز کوچکی دیگری از پراید به گوش رسید . دختر تسلیم شد . بلند شد و راه افتاد ولی گویی نمی خواست کم آورده باشد . ناله کنان صدایش را یکنواخت نگه داشت به پراید که رسید جیغ کشید که یعنی :در را باز کنند . پدر بدون اینکه پیاده شود ؛ از سر جایش در عقب را باز کرد تا دختر سوار شد. بعد از آن پراید راه افتاد.
فروشنده در انتظار مشتری دیگر ، با روشن کردن سیگاری زیر آفتاب کم رمق پاییزی بعد از باران به دیوار مغازه تکیه داد . از طرف راستش که نبش خیابان بود صدایی به گوش رسید . حدث زد باید مشتری باشد ؛ سیگارش را خاموش کرد و دود آخر را با لبهای جمع شده بیرون داد .سیگار نیمه کاره اش را در یک قوطی رب گوجه فرنگی ،زیر میزش پرت کرد . نگاه کرد دید تقریبا قوطی تا نیمه پر شده از سیگارهای نیم قد ،شاید روزی به کارش بیاید . آخرین بار که در یک کیسه ی پلاستیکی با آشغالهای خشک مغازه بیرون گذاشته بود مرد ی که زباله های بازیافتی را جمع می کرد . با دیدن کیسه ی سیگارها، بعد از بازرسی محتوای آن ، کیسه را در جیب کت گشادش گذاشت . از آنجا که حقوق خودش کفاف خرج و مخارج زندگیش را نمی داد تصمیم گرفته بود دیگر کیسه را دور نیندازد . ولی هر دفعه که می خواست سیگاری را روشن کند از برداشتن سیگارهای نیمه کاره منصرف می شد.
یک سلام از طرف مشتری ، او را به خود آورد . زنی با پسر خود وارد شدند از مشتری های همیشگی او بودند . از صدای دو رگه ی پسر و کرک نازکی که پشت لبش سبز شده بود کمی خنده اش گرفت . سایه به سایه ی مادرش راه می رفت. مادر به او گفت : "هر چه می خواهی بردار . نریم خونه و بعد بگی اینو میخوام اونو می خوام حوصله ندارم دوباره برگردم " پسر به دنبال خوراکی های مورد علاقه اش ، طبق عادت همیشگی اش یک کیسه از فروشنده گرفت و سراغ طبقه های مغازه رفت . از بیسکویت و کیکهای شکلاتی و پاستیل و پفک گرفته تا انواع بستنی چیزی را از قلم نینداخت . مادر هم با یک کیسه پر از تخم مرغ برگشت کنار میز و منتظر پسرش شد .