باران
در آیینه به خودم خیره شدم . لبخند زدم . امید در دلم جوانه زد . و آن انجام کارهایی مثل نوشتن داستان هر چند ساده در سطح خود مبتدی ام باشد .انجام آن شجاعت می خواست که قبلا نداشتم . دستم را در آیینه گرفتم و بوسیدمش . به او گفتم : ادامه ش با تو . خندید و گفت : یه عالمه تجربه را نمی ذارم هدر بره که تو قبر چال بشه ! گفتمش : تجربه ی تو را همه دارن . ول کن . اشتباه نکن ! همه قصه می خواهند. مثلا:
روز زن بود دلم می خواست زودتر به دیدن مادرم بروم . به طور خیلی غیر منتظره ای در شهرمان ،باران شروع به باریدن گرفت. همه جا را آب گرفته بود کنار پنجره رفتم . صدای خوش نوای شر شر باران بی تابم کرده بود . آب باران در حیاط جمع شده بود . هوا تاریک شده بود . زنی با چتر از کوچه می گذشت . جوان بود و برای اینکه ماشینی او را خیس نکند از سر جوی روبروی خانه ها رد شد و به موازات ردیف ساختمانها به راهش ادامه داد. بارش زیبای باران را نور چراغ پایه برقهای کوچه به نمایش گذاشته بودند . مثل این می مانست یک چوب جادو از بالای سر شهر ماتم زده ی خشک آلوده به دود کارخانه های اطراف گذر کرد دلش یه حال ما سوخت یا نه ؟! چرا دلش برای آدمها بسوزد لابد دلش برای این درختان و زمین تشنه سوخته که سالها بعد از ما می ماند و همچنان آدمهای بیشمار خودخواه را به آغوش می کشد. به بهمن گفتم :"بیا بریم! سالهاست زیر باران راه نرفتیم . قبول کرد .مسلح به چتر و بارانی راه افتادیم . داشتم از ریزش بی دریغ باران لذت می بردم که آب انباشته در چاله چوله های مسیر مرا از جادوی خودش پرت کرد به دوران قبل از کرونا . همه ی این محله را زیر و رو کردند پلهای جلو در خانه ها را کندند دو ماه نتوانستیم ماشین را از خانه بیرون ببریم هزینه ی نصب مجدد پل را به عهده ی صاحب خانه ها گذاشتند . به چه بهانه ای ؟ باورتان نمی شود . می خواستند آسفالت را عوض کنند و کاری کنند که دیگر آب باران وسط خیابان جمع نشود . بعله !. ولی نتیجه ی کار شهرداری ،انعکاس نور تیرچراغ برقها در آب کف خیابان بود . کف خیابان از نور و باران و گذر ماشینها گویی می رقصید . از ذوق باران ،بهمن ریز ریز می خندید. دستش را گرفتم . پاچه های شلوارم خیس ، کفشهایم خیس ولی همچنان کوچه به کوچه را زیر باران و غرق در آب جمع شده زیر پایمان پشت سر گذاشتیم و مثل موش آبکشیده به خانه ی مادر رسیدیم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:15 توسط حمیرا بهیان
|